تبلیغات
فعلا بی عنوان
فعلا بی عنوان
جنگ ... جنگ ... تا پیروزی

این مقاله نوشته ی رضا امیر خانی است در مورد سرنوشت سمپاد از تاسیسش در زمان پهلوی تا فرجام تلخش در ......

منبع:  سمپاد

در ضمن لازم میدارم از همین تریبون! مخالفت خویش را با این آهنگ های مبتذل و بی محتوایی که بعضیا رو بلاگ می زارن اعلان بدارم. خلاصه اگه پایه باشین امیلی میزارم دسته جمعی حال و فیض ببریم باشد که رستگار شویم به قول خواهر امیلی :
 my God my tourniquet
return to me salvation
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاسخ نظرات:
منظورم آزمون 7 خرداد بود ، چون این آمتحان از ابتدا تو برنامه ی کانون نبود و بابتش هم پولی دریافت نشده.البته اگه 5 برابر پولش رو قبلا تو آزمونای دیگه نگرفته باشن!!!!!
خواهش:
 شما را به مستان میخانه قسم می دم تو نظرات از مدیر بخواهید که یه کم اختیارات من رو بیشتر کنه که دیگه مجبور نباشم این جوری به نظرات جواب بدم. تو رو خدا
این پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان می‌نویسم -‌كه خدا نیاورد شیرشان خشك شود و نه به نیتِ خروشِ مردمان -‌كه خدا نكند حنجره‌شان خش بردارد- كه مدت‌هاست ناامیدم... این نوشته را می‌نویسم در این روزگارِ وانفسا فقط به یك هدف؛ یك هدفِ ملی.

این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعی كه مهم‌ترین مولفه‌ی هویتیِ ماست در افقِ انرژیِ هسته‌ای. این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط به جهتِ آگاهیِ بازرسانِ محترم، معزز و مكرمِ آژانسِ انرژیِ اتمی! كه اگر احدی از آحادِ ایشان در ادامه‌ی بازرسی‌های دقیقِ صندوق‌خانه‌های نسوان، وضعیتِ سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را در چند ماهه‌ی اخیر بررسی كند، مطمئن خواهد شد كه ایران به سلاحِ هسته‌ای دست یافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌ای- می‌شود یك نهادِ آموزشی را -‌با سی و پنج سال سابقه‌ی درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصیلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتی كوتاه به خاكِ سیاه نشاند؟!

این پاره خط نه صوتِ داوودی دارد كه جنبنده‌گان را برای شنیدن‌ش از حركت بازدارد و نه معجزِ عیسوی كه استعدادهای درخشان را احیا كند... این پاره خط نه مدعیِ نمایشِ تاریخِ درخشانِ استعدادهای درخشان است، نه حتا روضه‌ای است كه پشتِ میكروفونِ اكوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار تومانی می‌خواند! این پاره خط دستِ بالا یك میل‌گرد است كه سرش یك تكه صفحه‌ی فلزیِ سیاه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موی مندرس و رنگی سفید، پیرمردی بدخط نامِ "استعدادهای درخشان" و قطعه و ردیف را نگاشته است... فقط برای این كه در میانِ گورهای فراوانِ نهادهای فروپاشیده‌ی این روزگار، گورِ استعدادهای درخشان را پیدا كنیم... حتا "سنگی بر گوری" هم نیست...
***
من -‌با اندك تسامحی- از نسلِ اول بچه‌های تیزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالی صد نفر پسر بودیم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستكی وجود داشت، نه نهاد و سازمانی. مركزِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و مركزِ آموزشِ تیزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع كرد به گزینشِ تیزهوشان. ما را تعدادی نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصیلِ تیزهوش كه هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد به هم‌راهِ كم‌شمار معلمانِ قدیمیِ تیزهوشان گزینش كردند تا واردِ مدرسه‌ی پسرانه و دخترانه‌ای شویم كه با هوش‌مندی همین معلمانِ قدیمی، به جای مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌های شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ كودكانِِ استثنایی -‌بخوانید عقب‌افتاده‌ها! روی درِ سرویس‌های مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ی تیزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همین دفتر حك شده بود و برای همین در مسیر رفت و برگشت وقتی ره‌گذران، شلوغ‌كاری‌های ما را می‌دیدند، زیرزیركی نگاه‌مان می‌كردند و برای بچه‌های سالم‌شان صدقه كنار می‌گذاشتند كه سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصویرِ عمومی راجع به دو مدرسه‌‌ی تیزهوشان، مدارسی بود كه از در و دیوارشان نور و رنگ و تله‌ویزیون و آزمایش‌گاه می‌چكید و معلمان‌شان كت و شلوار و جلیقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذیه سرو می‌كرد و... حال آن كه هر دو مدرسه از معمولی‌ترین مدارسِ تهران بودند و حتا آزمایش‌گاه‌های مدرسه‌ی پیش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهی مصادره شده بود... این‌گونه مدارسِ تیزهوشان در شلوغیِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پای‌مردیِ نوجوانانی كه هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد... مدارسِ استعدادهای درخشان، از همان بای بسم‌الله كه نوشتم، تا همین تای تمت كه می‌نویسم، امكاناتِ درخشانی نداشت. چیزی كه داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه میز می‌خواهد و نه تخته و نه وایت‌برد و نه كامپیوتر و نه آزمایش‌گاه و نه حتا كتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمی‌خواهد... و ما از این دست معلمان داشتیم... در نظامِ آموزش و پرورشی كه همه‌گان می‌دانند، گرفتاری‌ش معلم است... به قراری كه اگر معلمی كلاس را نتواند اداره كند، ناظم می‌شود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط كند، مدیر می‌شود و اگر مدیری مدرسه از دست‌ش در برود، می‌رود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر! ما معلمانی داشتیم كه هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد...

و كه بودند این نوخاسته‌گان؟! ایشان قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند. صبح به صبح دكتر برومند، كه به هم‌راهِ لی‌لیِ امیرارجمندِ كانونِ پرورش و رضا قطبیِ رادیووتله‌ویزیون، سوگلی‌های علیاحضرت فرحِ پهلوی بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ی مختلطِ تیزهوشان كه زیرِ نظرِ مستقیمِ مستشارانِ امریكایی در سالِ 54 و 2535 تاسیس شده بود، حاضر می‌شد و برای بچه‌های تیزهوش سخن‌رانی می‌كرد كه "ما رجالِ دوره‌ی درخشانِ انقلابِ سفیدیم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربیت می‌شوید تا رجالِ ولی‌عهد -‌رضا- باشید..." تیزهوشان، نه زیرِ نظرِ آموزش و پرورش كه مستقیما زیرِ نظرِ دفترِ علیاحضرت فرحِ پهلوی بود و این دقیقا همان ایده‌ای بود كه در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانیِ غیرِعادلانه‌ای كه نیاز به آموزشِ مجزا برای تیزهوشان پیدا می‌كرد، به درستی رعایت می‌شد. تیزهوشانِ تایلند زیرِ نظرِ پادشاه بودند و تیزهوشانِ استرالیا غیرمستقیم زیرِ نظرِ ملكه و... و تیزهوشان فرانسه را مستقیما مدیا حمایت می‌كرد كه مسوولِ كنترلِ افكارِ عمومی بود و در حقیقتِ سلطانِ معاصر...

و قرار بود همه‌ی این خردسالانِ تیزهوش، از همان دوره‌ی راه‌نمایی، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات می‌شد و آقا معلمِ زبان از امریكا... هنوز این جمعِ كوچكِ خردسالان، دو-سه سالی بیش‌تر در مدرسه‌ی تیزهوشان درس نخوانده بودند كه توافق‌نامه‌ی استعدادهای درخشان با بركلی و استنفوردِ ایالاتِ متحده‌ی امریكا برای ادامه‌ی تحصیل‌شان نهایی می‌شد و خودِ شاه كه كم‌تر از جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در جایی حاضر نمی‌شد، برای بازدید از وضعِ تحصیلیِ دانش‌آموزانِ تیزهوش، به مدرسه‌ی خیابانِ الوند می‌آمد و... و نمی‌دانست كه در میانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چین‌شده كسی هست كه طرحِ ترورِ وی را ریخته است... طرحی كه هیچ‌وقت عملی نشد و هیچ زمانی هم در تاریخِ افتخاراتِ دانش‌آموزیِ این ملك، كسی نخواست ببیندش...

و كه بودند این نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ی ولی‌عهدِ پهلوی و... كه نسلِ اولِ تیزهوشانِ بعد از انقلاب را گزینش كردند؟ همین‌ها كه رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقای لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خمینی بودند و موشكِ لیزری طراحی می‌كردند برای مهندسیِ جنگ و در عینِ حال می‌دانستند كه از موشك واجب‌تر، نسلِ بعدیِ تیزهوشان است... ما زیرِ دستِ همین رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد بزرگ شدیم...

مدرسه، امكانات نداشت، پول نداشت، برای همین معلمانِ قدیمی‌ش فقط با فیشِ عشق مانده‌گار می‌شدند. به‌ترین معلمانِ تهران بودند و كم‌ترین دست‌مزد را می‌گرفتند. مدیرِ اصفهانی پول نداشت تا ناظم بیاورد، پس یكی از خودِ ما، نوبتی، ناظم می‌ایستاد در مدرسه... پول نداشت تا كسی را بیاورد تا درخت‌های كاجِ مزاحمِ حیاطِ پشتی را بیاندازد. پس علی كه حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ بركلی است، از روی سایه‌ی درخت، با سینوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص می‌كرد و ما می‌رفتیم از درخت بالا و كاج، ناجوان‌مردی می‌كرد و از آن‌طرفی می‌افتاد روی كولرِ آبیِ دفترِ مدیرِ مدرسه تا مدیر عاقبت از ترس ضررِ بیش‌تر مجبور شود نجاری بیاورد در حیاطِ مدرسه‌ی حسن‌آبادِ تهران و بعد هم برای این كه از زیرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آینده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌های جنگ و... غافل از این كه نجارِ حسن‌آبادی، ارمنی است بالكل! ما این‌گونه قد می‌كشیدیم...

نیمه‌ی اولِ دهه‌ی شصت، پایانِ هر سال، بیش از آن كه از نمراتِ كارنامه‌هامان بترسیم، از تعطیلیِ مدرسه می‌ترسیدیم كه مسوولانِ چپ‌گرای وقت با هر مدرسه‌ای خارج از نظامِ همه‌گانی مخالفت می‌كردند. زورشان به مدارسِ زنجیره‌ایِ اسلامی نرسید، اما تخته كردنِ دكانِ دو مدرسه‌ی كوچكِ آموزشِ تیزهوش، زیرِ نظرِ دفتركی در معاونتِ آموزشِ استثنایی كار چندان سختی نبود. هنوز پانزده ساله نشده بودیم، كه مدیر روزی جمع‌مان كرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگریبان شدیم و عاقبت به هم‌دلیِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصیل و معلمانِ كم‌شمارِ قدیمی، ایده‌ای به كله‌مان زد. كلاس‌ها را تعطیل كردیم تا نمایش‌گاهی درست كنیم به نامِ دست‌آوردهای تیزهوشان!

ساختنِ نمایش‌گاه پنج-شش ماه طول كشید. هر گروهی مسوولیتی گرفتند. از میانِ فارغ‌التحصیلانی كه قرار بود رجالِ ولی‌عهد باشند، دو-سه تا قیدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند برای كمك. سه نفر را بیش‌تر به خاطر می‌آورم... دراز و چاق و ریشو را... قدِ سه‌نفری‌شان به قاعده‌ی یك ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود كه از این ارتفاع، دو متر و نیم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفری‌شان توی ترازو فیل را زمین می‌زد كه در آن طَبَق، سیصد كیلوش، خشكه، مالِ چاق بود. و ریش‌شان یك معبد سیك را جواب می‌داد كه از آن ریش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ریشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زیست و بچه‌های زیرِ دست‌ش موش چنان تربیت كردند كه از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز كه دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سینه پرطپش نگه می‌داشتند و... ریشو، همان كه در كودكی طرحِ ترورِ محمدرضا را ریخته بود، حالا در جوانی، ابرپروژه‌ای طراحی كرد كه مدلی بود تا نشان دهد چه‌گونه می‌شود در یك نیروگاهِ برق‌آبی، برق را ذخیره كرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق كه سخت كم آورده بود در میانِ این همه كارِ علمی، ما، تنبل‌ترها را جمع كرد و پروژه‌ای تعریف كرد به نامِ گیل-هارد-بنك!! اسمی كه نمی‌دانم از كجا پیدا كرده بود، اما سخت قیافه‌ی علمی داشت. قرار گذاشت عینكی‌ترهای مدرسه، بیایند و روپوشِ سفید بپوشند. بعد پروفیلِ ناودانی را خم كنیم و از بالای سردرِ مدرسه نصب كنیم و بچرخانیم و بیاوریم توی حیاط بعد بكشانیم‌ش توی سالن و این پروفیلِ ریل‌مانند، پیچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، یكی از آن عینكی‌ترها كه قیافه‌ی مسوول‌پسند دارد، بایستد و كاری علمی كند. یكی با روپوشی سفید كنارِ پروفیل لوله‌ی آزمایش‌گاه روی چراغ الكلی گرم كند، دیگری با كت و شلوار یك تخته سیاه را پرِ فرمول كند و... تا برسد به نفرِ آخر كه عینكی‌ترین است و در انتهای مسیر پروفیل با زمان‌سنج و ماشینِ حساب و كلی كاغذ ایستاده است. وقتی مسوولان برای بازدید آمدند، گویی فلزی انداخته شود توی پروفیل. همه‌ی عینكی‌ها شروع كنند به بالا و پایین پریدن و كارِ علمی كردن. بعد وقتی گوی به پایانِ مسیرِ ناودانی رسید، عینكی‌ترین، یك‌هو زمان‌سنج را متوقف كند و كاغذهای تحقیقاتِ عینكی‌ترها را بگیرد و جمع‌بندی كند و متفكرانه كاغذها را برانداز كند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پیِ ماشین‌ِ حساب را فشار دهد و بگوید و این هم عددِ پی با ده رقمِ اعشار!!

البته اهل‌ش می‌دانند كه این فشردنِ دكمه‌ی عددِ پیِ ماشینِ حساب هیچ دخلی نداشت به آن ناودانیِ طویل و آن محاسبات و آن عینكی‌ها و... فقط محبتِ كاسیوی ژاپن بود در روشِ مجعولِ گیل-هارد-بنك!!

ما كارگرانِ پروژه‌ی گیل-هارد-بنك بودیم كه متاسفانه به دلیلِ مخالفت‌های علمیِ دراز و ریشو با چاق، این پروژه انجام نشد و مجبور شدیم برویم سراغِ كارهای خنكِ واقعا علمی! من در سیزده ساله‌گی در تاریك‌خانه، عكسِ استروبوسكپی می‌گرفتم كه هنوز هم فكر می‌كنم در بنیادِ نخبه‌گان نتوانند چنین كاری انجام دهند... نمایش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزی كه وزیرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گرای وقت به مدرسه آمد، از بچه‌های گروهِ كامپیوتر كسی نبود كه عهده‌دارِ توضیحات شود. بچه‌ها روی پیش‌رفته‌ترین كامپیوترِ آن زمان كه اسپكترومِ زد-هشتاد بود و كمودورِ شصت و چهار، برنامه‌ای نوشته بودند كه همان سرودِ مطولِ جمهوریِ اسلامی را نت می‌زد و قانونِ اساسی و پرچم را به فارسی-انگلیسی روی تله‌ویزیونِ رنگی كه از خانه آورده بودیم، نشان می‌داد. برنامه را برای وزیرِ چپ‌گرا اجرا كردم و منتظرِ تشویقاتِ حضرت‌ش بودم كه ناغافل برگشت و فرمود: "كه چی؟!"
همان‌جا حسابِ كار دست‌مان آمد كه دكانِ مدرسه تخته شده است و نمایش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گیل-هارد-بنك هم كار درست نمی‌شده... حسابِ كار، در آن سالِ میانیِ دهه‌ی شصت، همین بود كه گفتم... اما، تقدیر با تدبیرِ این مسوولان رقم نخورد. باید وزیرِ دیگری پیدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر كه خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول كسی باشد -‌و البته آخر كسی- كه در یك تصمیمِ عاقلانه و عاشقانه، برای نظام، جامه‌ی وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... كسی باشد كه روحانی باشد و منتسبِ به روشن‌فكرترین روحانی ‌-‌شهید بهشتی-‌ باشد و در اروپا دكترای روان‌شناسی گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تیزهوش باشد و در كابینه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ی فكسنیِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و بچه‌ها و نمایش‌گاه چشم‌ش را بگیرد...

این گونه شد كه مردی آمد كه نمایش‌گاه را ندید و گیل-هارد-بنك را ندید و روپوش‌های سپید را ندید و عینكی‌ترین‌ها را ندید و در عوض انسان دید! و وقف نمود خود را، نه به بیع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد كه درآمدِ جاریِ آن موقوفه‌ایم و مدیونِ آن وقف... وقفی كه عمر بود و موقوفه‌ای كه نسل شد. و امروز همه‌ی نگرانی آن است كه اوقاف نیز در كنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنیاد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از این پاره‌خط به صرافتِ تملكِ تكه‌ی دیگری از این گوشتِ قربانی بیافتد.

این گونه شد كه مردی آمد به نامِ جوادِ اژه‌ای كه حجه‌الاسلام و المسلمین و دكتر چیزی به شان‌ش نمی‌افزاید، سازمانِ استعدادهای درخشان را پایه گذاشت روی این دو مركزِ آموزشِ تیزهوش، به سالِ 1366. سازمانی كه هیچ نبود، نه میز بود و نه صندلی و نه پست و نه تشریفات... هیچ نبود الا یك وقف و یك موقوفه هر دو از جنسِ انسان...

نفوذِ جوادِ اژه‌ای باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ی آموزش و پرورش، زیرِ نظرِ نخست‌وزیری و بعدتر ریاست‌جمهوری ببالد و بركشد. مدارس توسعه‌‌ی كیفی پیدا كنند و با ملاك‌ها و مناط‌های دقیقِ علمی گزینش انجام شود. گزینشی كه هیچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلی از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هیچ گربه‌رویی برای فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبیه نشود. و البته همین موضوع هم هماره باعثِ گرفتاری‌های سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان یا سمپاد بود.

حالا دیگر به همان ترتیبِ سابق، زیرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پیشه‌ی قدیمیِ كم‌شمار و فارغ‌التحصیلانِ تیزهوشی كه قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ریشو، فرهنگی شكل می‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترین تعدادِ المپیادی‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر ریاضی بودیم، كه در سالِ آخرِ تحصیل‌مان، از شش نفر تیمِ جهانی المپیادِ ریاضی، پنج نفر هم‌كلاس بودند و همان سال بهرنگ و پیمان اولین مدال‌های طلای تاریخِ المپیادها را گرفتند. سالی بعد، مریمِ فرزانگانی اولین مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهانی و یكی دو سالِ بعد بچه‌های شهرستان هم كه حالا قد كشیده بودند، به بچه‌های تهران اضافه شدند و مهدی، به عنوانِ اولین نسلِ فارغ‌التحصیلِ اصفهانی، اولین مدالِ طلای جهانیِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضی آب‌سالی‌ها صد در صد و در بعضی خشك‌سالی‌ها دستِ كم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهانی از بچه‌های سمپاد بودند... و البته همین را آموزش و پرورشی‌ها تاب نمی‌آوردند و برای همین چیزی تعبیه كردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادی‌های سالِ آخری را بر بزنند میانِ آموزش و پرورشی‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بیرون بكشندشان، و كسی نفهمد شعبده با اهلِ راز كردن چه آخر و عاقبتی دارد... سمپاد هم به دلیل همین "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حركت كند و هیچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتی نباشد...

سازمان كه در زمانِ ریاست جمهوری مقام معظم ره‌بری تاسیس شد، در زمانِ ریاستِ جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، با هوش‌مندی و عدمِ دخالتِ دكتر نجفی، بالید و رشد كرد. در زمانِ آقای خاتمی، و وزرای ناكارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقای احمدی‌نژاد و وزرای! دولتِ نهم، تمام شد...

آرام آرام آموزش و پرورشی‌ها با كم شدنِ نفوذِ رئیسِ سمپاد، سازمان را بیش‌تر زیرِ اخیه كشیدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ایرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها كشانده بودند كه سمپادی بی‌دین است و سمپادی طراحی می‌شود برای فرارِ مغزها و سمپادی ضدانقلاب است و...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام می‌پرسیدند! می‌گفتیم از خاطرات‌مان در طرحِ كادِ ابداعیِ پتوشوییِ امیرالمومنین(ع) كه پتوهای معراج را بچه‌های دبیرستان می‌شستند و حالا هم خس خسِ سینه‌ی مهندس مهدی از تبعاتِ همان شرابی است كه شهید سهیل را به آسمان كشانده بود...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از دین می‌پرسیدند! می‌گفتیم مثلا در شبِ بیست و یكم هزار ظرفِ یك‌بار مصرف سحری داده می‌شود در مدرسه‌ی هشت‌صد نفره، عددِ تدین چند ظرفِ یك‌بار مصرف است؟ برای‌شان از آش‌پزخانه‌ی هیاتِ فارغ‌التحصیلان می‌گفتیم كه آب‌كش دستِ كسی است كه پذیرشِ بركلی دارد و كف‌گیر دستِ دیگری است كه همان‌جا پشتِ مبایل، نفت سوآپ می‌كند و نثارریز عضوِ ارشد تیم ملی المپیاد فیزیك در سال‌های دور است... چیزی كه در اتاقِ فكر بنیاد فلان و سازمانِ بهمان هم پیدا نمی‌شود!از آن طرف سینه‌زنِ چنین هیاتی نیز یك رقمیِ كنكور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته...

می‌گفتیم مدرسه گزینشِ مذهبی ندارد اما فارغ‌التحصیلِ سمپاد متدین‌تر می‌شود در طولِ تحصیل، حال آن كه در مدارسِ مذهبی اگر چه خروجی‌ها نیز مذهبی‌ند، اما مقایسه‌ی ورودی و خروجی نشان می‌دهد كه مدارس سمپاد موفق‌ترند...

می‌گفتیم در مدارسِ سمپاد به دلیلِ تربیتِ فرهنگی و محیطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از كشور، كم‌ترین تغییر را دارند... همان‌ند كه هستند و بودشان با نمودشان تفاوتی ندارد. موشان را با نمره‌ی چهار نمی‌زنیم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهایی گیس بگذارند تا روی كمر! روبنده‌ی زوركی به گرده‌ی صورت‌شان نمی‌كشیم تا در دانش‌گاه روسری بگذارند مغزِ سر... می‌گفتیم مومن‌مان در خارج از كشور هم مومن است...

تا می‌گفتیم خارج از كشور، دوباره می‌خواستندمان و این بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها می‌پرسیدند! می‌گفتیم حالا كه انسانِ آزاده‌ی سمپادی را نمی‌بینید، دستِ كم به سنتِ الهی، از چارپایان بیاموزیم كه خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان برای شما زیبایی است و در بازگشت‌شان نیز! دستِ كم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادی به قاعده‌ی چوپانی كه گوسفندش برای چرای علمی به مرتع می‌رود و باز می‌گردد، ذوق كنید! نه آیا كه این جماعت برای فربه‌گیِ علمی مهاجرت كردند؟ و نه آیا كه امروز بر می‌گردند؟ ای خوشا آنان كه از لكم فیها جمال حین تریحون و حین تصرحون لذت می‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تیتر نمی‌شود؟ دیروزیانی كه گرفتارِ حنجره‌ی داد زدن بودند همان امروزیانند كهِ پنجه‌ی بی‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولی از جنسِ باد بود، اما سربسته بگویم كه بی‌دادِ بعدی به هیچ رو نسبتی با باد ندارد!
برای‌شان از خارج‌نشینانی می‌گفتیم كه هر سال به ایران می‌آیند و در این پروژه و آن پروژه كمك می‌كنند... برای‌شان از سیدعلی می‌گفتیم كه حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او كار بدهند... برای‌شان از كیا می‌گفتیم كه مهم‌ترینِ كارِ علمی را دارد و مسوولِ پخشِ پول است برای گرنت‌‌های دانش‌گاهیِ ینگه دنیا و عضوِ تخصصی هیاتِ منصفه‌های علمی است، اما برگشته است به ایران و نه در تهران، كه در یك شهرستان به دانش‌جو درس می‌دهد... برای‌شان از بابك می‌گفتیم كه در اخبارمان پزش را می‌دهیم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترین دانش‌مندِ زیرِ سی و پنج سالِ فرنگ... برای‌شان از عباس می‌گفتیم كه صاحبِ پرشماره‌گان‌ترین نشریه‌ی علمی-پزشكیِ كشور است. برای‌شان از میثم می‌گفتیم كه نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ویزیون‌مان نشان‌ش می‌دهیم كه حس‌گر روی زبانِ قطعِ نخاعی كار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گی كند و اختراع‌ش در سطحی است كه بوش مجبور می‌شود در جلسه‌ی افطاریِ كاخِ سفید در میانِ ابنِ شیخك‌ها از آن یاد كند... و البته اگر بیاید ایران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمی‌دهد كه كارت ندارد!!

برای‌شان می‌گفتیم كه اگر به این قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در این مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد كه همین گروهِ فارغ‌التحصیلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- كلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ایشان ابتیاع كنند كه محصولِ این مجموعه قدرِ این مجموعه بیش‌تر می‌داند...
برای‌شان می‌گفتیم و فایده نمی‌كرد... چرا كه استعدادهای درخشان را آن‌جور كه دوست داشتند، نمی‌دیدند... رسانه هم به جای نوابغ به دنبالِ نوابیغی بود كه قانونِ بقای ماده و انرژی را نقض كند و در نمایش‌گاهِ اختراعاتِ روستای هچل‌تپه‌ی اروپا كف‌گیرِ برقی ساخته باشد و طرحِ موشكِ بدونِ سوختِ با سرنشین روی كاغذ كشیده باشد و...

حالا چندین و چند هزار فارغ‌التحصیل داریم كه ادبی‌شان می‌شود مشهورترینِ جوانِ نسخه‌شناسِ ایرانی كه پنداری بازمانده‌ی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد می‌داند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید... علمی‌شان سه آرش‌ند كه می‌شوند مهم‌ترین گروهِ آماتوریِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ی واقعی در نی‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر... چیزی كه با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوه‌هایی را نظامِ مدیریتیِ تنبل‌پرورِ كودن‌گمار، قدر نمی‌داند و از همین روست كه از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصیلان كم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگردانی است كه آخرین‌شان جوان‌ترین عضوِ گروهِ تحقیقاتیِ سلول‌های شوآنِ ضایعاتِ نخاعی است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ینگه‌دنیا، در یك اتاقِ محقر كارِ تحقیقاتی می‌كرد... ریشو، صاحبِ چندین و چند اختراع است و در دوره‌ای بزرگ‌ترین قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو كه در رقابت با یك شركتِ خارجیِ ماركِ داخل و هوادارانِ سه‌لتی‌ش طعمِ تلخ زندانِ چك را كشید و بعدتر هم طعمِ شیرین‌ترِ بیماریِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامی است... و چاق، بعد از سی و پنج سال، اولین اخراجیِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دكتر اژه‌ای است...
نه المپیادی، نه پرخوان، نه ادیب، نه هوش‌مند، نه خلاق كه آزاده‌گی صفتی است كه سمپادی را متمایز می‌كند با دیگران... آخرینِ ایشان نیز همان جوان‌مردِ مودبی است كه طلای ریاضیِ كشوری است و در حضورِ ره‌بر به پا می‌خیزد و آزادانه نظر می‌دهد و هوش‌مندانه نقد می‌كند...
نه... آخرین ایشان، جوان‌مردی دیگر است كه به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشكی و تعظیمِ به پرچم ایستاد و رسید بدان‌جا كه جوان‌مرد می‌رسد...
و حالا در انتهای این پاره‌خط كه همان تای تمت باشد نه برای پاره‌خط كه برای سمپاد، باید فصلی در فضایح بنویسم... از سمپادی بنویسم كه یك بهایی آن را در دو سال ساخت و یك نوحجتیه، كم از یك سال آن را ویران كرد... كسی كه افتخارش تغییرِ نامِ سمپاد به شاد! بود كه سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را وافیِ به مقصود نمی‌دانست آن‌قدر كه شكوفایِ استعدادهای درخشان بودن را... و خوب می‌دانست در مملكتی كه تغییرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالی به علوم تحقیقات و فن‌آوری می‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغییرِ نام و نه تغییرِ فعل تا چه اندازه مهم است...

باید از سمپادی بنویسم كه روزگاری برای وزیر قد خم نمی‌كرد و حالا مجبور است برای رئیسِ منطقه‌‌ی آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربی العظیم دولا شود!
باید از سمپادی بنویسم كه رجالِ ولی‌عهد حفظ‌ش كردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامی باشند، اما حتا نتوانستند یك مدیر برای مجموعه‌ی خودشان به نظام معرفی كنند كه نظامِ مدیریت گرفتارِ شبكه‌های انسانی مدارسِ غیرخلاقِ مذهبی بود... و جماعتِ نودولت این مجموعه را نه خود خورد و نه كس داد... گنده كرد و به...
باید از سمپادی بنویسم كه گزینش‌ش بر مبنای علمی تا جایی بود كه خطِ هوشِ سرآمدان در منحنیِ توزیعِ نرمال مشخص می‌كرد و بعد بیست سال رسیده بود به چهار مركز در شهرِ تهران، كه تازه هم‌واره از فقدانِ امكانات و كم‌بود معلمِ چیره‌دست می‌نالیدند و حالا در مدتی كم از چند ماه یك‌هو تبدیل می‌شوند به چهارده مركزِ طلایه‌داران زیرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... كه حالا كه خطِ فقر سرِ كاری است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
باید از سمپادی بنویسم كه به‌ترین مرزدارانِ ایران در آن پرورش می‌یافتند و امروز در ادامه‌ی كشفیاتِ جدیدِ نوحجتیه‌ها در جلساتِ خصوصیِ قطب‌الاقطاب گویا گفته‌اند كه اصلا همین‌گونه جداسازی‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضی اذنابِ ایشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبی از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعی خلافِ عدلِ الاهی می‌دانسته‌اند!

باید از سمپادی بنویسم كه موسس‌ش در انتخابی طبیعی، در بازدیدِ نمایش‌گاه، سمپاد را برمی‌گزید، و از آن‌طرف تیزهوشانِِ آن زمان نیز در انتخابی طبیعی، می‌پذیرفت كه برود زیرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالی كه شاید بیش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شایسته‌گی‌های لازم برای مدیریتِ این مجموعه را دارند، كسی به سمپاد می‌آید كه حتا تا به حال پای‌ش به مدارسِ تیزهوش نرسیده است و در طولِ این بیست سال از وی حتا برای یك سخن‌رانی در نشست‌های علمیِ دهه‌ی فجر نیز دعوت نكرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سایه‌اش نیز در این مجموعه نبوده است...
باید از سمپادی بنویسم كه دیگر نیست...
از بهایی گفتم كه از اشقیا بود و از اژه‌ای گفتم كه از اولیا بود... اما تعزیه‌خوانِ قدیمی نیك می‌داند كه مجلسِ تعزیه شریف‌تر از آن است كه نامِ اشقیای پایین دست در آن مذكور افتد... پس بگذار كه در این پاره‌خط حتا نام نبرم از مدیر و دار و دسته‌ی منسوب و منصوبِ دولتِ نهم كه بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و كم از فاصله‌ی یك عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 خرداد 1389 توسط محمد قاسمی احمدی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ