تبلیغات
فعلا بی عنوان
فعلا بی عنوان
جنگ ... جنگ ... تا پیروزی

سلام به دوستای گلم
به اصرار یکی از بچه های گل کنکور گفتم یه چندتا خاطره کوچولو بذارم واستون از و کرج و پارک جمشیدیه
خب از پارک جمشیدیه شروع میکنم!
جاتون خالی دیروز با بر و بچ رفسنجان رفتیم اردو!
چون سال بالایی هامون واسه ما اردو نذاشته بودن ما تصمیم گرفتیم واسه ورودی های رفسنجانی پدری کنیم و براشون اردو بذاریم به خاطر همین یه گروپ تو فیس بوک درست کردیم و قرار گذاشتیم که پنجشنبه بریم پارک جمشیدیه!


بقیه در ادامه مطلب
خب اول اینکه تو گروپ بین بچه ها یه دعوا شد و کلا دخترهای 89 ای رو پروندیم!!!چندتا از دخترای باقیمانده 90 ای هم به خاطر شرکت در جشن نخبگان نتونستن بیان.ما پسرا تنها موندیم!
قرار شد 9 صبح پارک جمشیدیه باشیم.من از 6:30 بیدار شدم و قرار بود برم مترو دروازه دولت و از اونجا با دوستای دانشگاه تهرانم بریم جمشیدیه.حدود 8 رسیدم مترو دروازه دولت و قرار بود دوستم هم اونحا باشه اما ...
تا 9:30 تو مترو حیرون بودم تا این اسکل ها اومدن.بالاخره حدود 10:30 رسیدیم پارک جمشیدیه.چقدر اونجا خندیدیم دورهم که نگو!انواع فحش ها را نثار هم میکردیم.اینقدر اسکل بازی در میاوردیم که نگو.14 نفر کلا بودیم که 4 تاشون 90 ی بودن بقیه همه هم دوره ی خودم و در مدرسه ی خودم بودن!به غیر یکشیون که اونم دوست دبستانم بود
کلی عکس باحال گرفتیم از که بذاریم رو پیج تا بگیم چقدر خوش گذشت!که یکیشونو من میذارم اینجا
http://irmath.persiangig.com/image/20100719679.jpg

واسه نهار یکی از بچه ها 15 تا ساندویچ گرفته بودساندویچ ها رو خوردیم اما جگرشو خون کردیم تا پول ساندویچ ها رو بهش دادیم!

بعد از جمشیدیه تصمیم گرفتیم بریم پارک ملت
سه تا از بچه ها سر میدون تجریش از ما جدا شدن و برگشتن خوابگاهشون
تو ملت هم بستنی متری خوردیم.البته من به دلایل رژیمی نخوردم.تو ملت وسط پارک بچه ها شروع کردن به بازی کردن با توپ و توپ انداختن تو گلها یکی از نگهبانها شاکی شده بود!گیر داده بود تو گلها نریم!!

از دیروز بخوام خاطراتو بگم خیلی هست اما متاسفانه اگه بگم وبلاگ فیلتر میشه!!!!!!
بریم سراغ اردوی دو روزه کرج!
این اردو مال قبل اردو مشهد بود واسه سرگروه های اردوی مشهد.
اونجا چون جمع تا یه حدی مذهبی بود اسکل بازی نتونستیم زیاد در بیاریم.
اما یکیش قسمت بخور بخور بود!بچه های میم شیمی نفت کلا همیشه با هم بودن و یه گوشه سفره غذا میخوردن!خود بچه های تدارکات میدونستن که باید اینجا بیشتر از تعداد غذا بیارن!
یه قسمت باحالش که خودم اختراع کردم ذخیره ی اخروی بود!
وقتی کیکی چیزی میدادن بیشتر بر میداشتم به عنوان ذخیره واسه لحظاتی که گرسنمون میشه با بچه ها بخوریم اونجا واسه اردوی مشهد پرچم طراحی کردیم و یه عکس هم گرفتم که اونو هم گذاشتم
http://irmath.persiangig.com/image/Untitle2d.png


البته ما 10 تا سرگروه بودیم که اینجا فقط 4 تامون هستیم.

باور کنید الان حس خاطره نیست و خیلی از خاطرات از ذهنم رفته!!!
بعدا یادم اومد مینویسم!




نوشته شده در تاریخ جمعه 15 مهر 1390 توسط سیدمرتضی سیدمیرزایی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ