تبلیغات
فعلا بی عنوان
فعلا بی عنوان
جنگ ... جنگ ... تا پیروزی

ببخشید که دیر شد ، بد جور گرفتارم!
به خاطر سفارش شما ، از روز قبلش شروع می کنم ،
راستش زیاد یادم نمی اد ، صبح روز قبلش با بابام رفتیم و مسیر رو برای آزمون بررسی کردیم که فرداش مسیر جدید نباشه برام!! پیداش کردیم،، بابای ما هم آخره گیریلوف ، تو رفت و برگشت هی قُرقُره هدر رفتنه بنزینشو میزد ،
منم مثل همیشه به این فکر میکردم که روزی که نتیجه کنکورم بیاد چقدر کم میاره و میفهمه من چه نابغه ای بودم و خبر نداشته!!
واسه این که دیگه خیلی هم بنزینش هدر نره ، گفتم نمی خواد برسونتم و وسطای راه پیاده شدم ، از میدون مهدوی تا امینی پیاده اومدم ( حدود 6 تا 7 کیلومتر) بعدش با تاکسی رفتم خونه .
تو روز آخر درس زیادی نخوندم ، یه دفتر داشتم که اشتباهاتمو توش نوشته بودم ، اونو خوندم + حفظی هایی که زده بودم به دیوار مثل سری الکتروشیمیایی و لیست افعال زبان و ...
بقیش رو با خواهر و برادرم کوچیکم بازی کردم و ...
شام کنکور واسه خودش سناریو بود ! من ماکارونی خیلی دوست دارم واسه همین گفته بودم مامان ماکارونی بپزه ،( همین جا هم تو خوابگاه هر هفته خودم یه ماکارونی می پزم که انگشتاشونو می خورن) مامان پخت ،
اما وقتی نزدیکای شام شد با بابا به این نتیجه رسیدن که ماکارونی خوب نیست!! درست یادم نیست چرا ،فکر کنم می گفتن سنگینه! واسه همین مامان بیچاره دوباره سریع مرغ پخت و بالاخره شام رو خوردیم !
دیگه قرار بود زود بخوابم دیگه ، واسه همین سریع رفتم تو رخت خواب ، البته از چند شب پیشش زود خوابیدن رو تمرین کرده بودم ، اما اون شب شانس ما خوابم نمی یومد ، بلکه بیشتر فکرم می یومد،( مثل امشب ) سعی می کردم که به فرداش فکر نکنم ، به شمام توصیه می کنم زیاد در مورد سر جلسه تخیل نبافین، بیشتر به بعد از فردا فکر می کردم ، به این که چه قدر بعدش وقت آزاد دارم واسه گردش واسه فیلم واسه همه کار به جز درس ،
خلاصه یه چند تا خرغلت زدم و هر طور بود خوابیدم ،
و اما فرداش
این داستان ادامه دارد

روز کنکور :

صبح که بیدار شدم ، زیاد میل به صبحانه نداشتم ، با این که همیشه عادت به صبحانه داشتم ، هر طور بود خوردم و راه افتادم ، خودم + وسایل مورد نیاز که از شب قبل آماده کرده بودم

وقتی رسیدم محل آزمون خیلی خوش گذشت ، کلی دوست رو دیدم ، سید مرتضی علی رو دیدی :دی

تا سالن آزمون باید با اتوبوس می رفتیم ، آخرین اتوبوس ها گیرمون اومد ، اونجا هم یه نیم ساعت معطل شدیم ،

تا این که رفتیم سر جلسه ، خیلی خوف بود ، صندلی راحت ، هوای عالی ، ما قبلا کلی تمرین کرده بودیم واسه شرایط سخت

بالاخره نشستیم و .. . . . .





نوشته شده در تاریخ شنبه 20 فروردین 1390 توسط محمد قاسمی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ