تبلیغات
فعلا بی عنوان
فعلا بی عنوان
جنگ ... جنگ ... تا پیروزی

سلام بچه ها

یه خاطره براتون از دوران دانشجویی میخوام بنویسم یه کم در مورد داشجو جماعت اطلاعاتتون بره بالا.خاطره مال دیروز پنجشنبه بود که تعطیل بود دانشگاه.

صبح زود ساعت 11 بیدار شدم. اومدم صبحانه بخورم دیدم الان چند روز قاشق را نشستم و دیگه خیلی ضایع است که بخوام دوباره باهاش صبحانه بخورم. گفتیم بریم حمام و 12 بر میگیردیم و صبحانه و نهار را همنیاز میکنیم. رفتم حموم و حدود 75 دقیقه در حموم برای این ترم برنامه ریختم!گفتم که بعد نهار میرم دانشگاه تا 5 دیفرانسیل میخونم بعد تا 7 موازنه میخونم بعد میام خوابگاه بعد شام دوباره میشینیم موازنه میخونیم.

بقیه در ادامه مطلب .........

ساعت 12:30 از حموم اومدم . اومدم غذا بگیرم دیدم ظرفم از دو روز پیش مونده و نشستم. بیخیال نهار نمازمو میخونم بعد ظرفمو میشورم و میرم غذا میگیرم. خب همین کارو کردم .نهار که تموم شد خوابی سنگین بر چشمانمان جاری شد. گفتم یه چرت خواب میزنم بعد با نشاط شروع میکنم به خوندن. به خواب رفتم که ناگه این محمد گور به گور شده زنگ زد و منو از خواب بیدار کرد و گفت امین و سید محمد میخوان برن فرحزاد اگه تو بیای من هم میام.یه فکری کردیم گفتیم قراره بخونیم!نه نمیام محمد یه کم التماس کرد منم که سخت بر درس خوندن پابرجا بودم گفتم نه بعد گرفتم خوابیدم یه چند دقیقه ای این طرف اون طرف شدم دیدم خوابم نمیبره. بلند شدم و لباس پوشیدم گفتم برم دانشگاه. داشتم کیفم را بررسی میکردم یه دفعه بسته ی مهارت زندگی را دیدم یادم اومدم که از ساعت 8 تا 4 عصر من دانشگاه کلاس مهارت زندگی داشتم و میاست برم.یه کم دور خودم پرخیدم پیش خودم گفتم میرم کلاس ساعت 4 که تموم شد شروع میکنم به خوندن. رفتیم دانشگاه از دوستام پرسیدم کلاس ها کجاست یه نگاهی به من کرد گفت الان اومدی؟؟؟!!!گفتم اره!!بعد رفتم سر کلاس خودمون دیدم دیدم هیچ کس نیست و کلاس تموم شده . رفتم اون یکی کلاس که کلا 3 نفر در کلاس بودن.

بعد کلاس امین زنگید گفت میخوان با سید برن فرحزاد . گفتم میخوام بخونم نمیام. گفت سید تنهایی حال نمیده. بعد از کمی نق زدن گفتم باشه میام. پیش خودم گفتم شب که برشتم میخونم . تازه فردا جمعه است و میشه دوباره خوند!!!

 تو راه برگشت به خوابگاه به محمد زنگ زدم گفتم من میام تو هم بیا.محمد گفت درس داره نمیتونه بیاد. حالا من منت میکشیدم محمد میگفت نه. من دیگه خسته شدم گفتم باشه نیا. وقتی اینو گفتم محمد گفت باشه میام.

رفتم خوابگاه دیدم امین و سید نیستن از هم اتاقی ام پرسیدم گفت یه ربع پیش رفتن.زنگ زدم امین دیدم جواب نمیده زنگ زدم سید دیدم جواب نمیده!گفتیم بیخیال رو تخت نشستم و به نت گرد مشغول شدم یه ریع ساعت گذشت زنگ زدم امین .برداشت گوشیو گفتم کدوم گوری هستی گفت تو مترو با سید منتظر داداش سید هستن. گفتم قاسی هم میاد. گفت پس ما تو مترو منتظرش میمونیم تا بیاد. زنگ زدم به محمد گفتم کجایی ؟؟

گفت تو لباس هام!!! فهمیدم اقا هنوز از خوابگاهشون بیرون نیومده چندتا فحش بهش دادم گفتم امین اینها منتظرن تو مترو.بعد مشغول اینترنت شدیم حدود 5:30 امین و سید اومدن خوابگاه بدون محمد!!بعد یه ربع نشستن تو اتاق سید به امین گفت مگه قرار نبود قاسی هم بیاد ازادی پس چرا ما تو اتاق نشستیم و منتظر اون هستیم؟؟؟

جنگی رفتیم ازادی در بین راه محمد به من زنگید گفتم میدان ازادی ورودی خیابان ازادی وایسا.

یه ربع بعد رسیدیم میدون ازادی!!حالا هرچی زنگ میزدیم به قاسی گوشی اش را بر نمی داشت.بالاخره یه ربع ساعتی نشستیم دور میدون تا اقا خودش زنگید و یه ریع بعد ما رو پیدا کرد!!

هوا سرد بود اگه میخواستیم بریم فرحزاد هوا تقریبا 10 درجه سردتر از ازادی میشد!!بقیه که شال و کلاه کرده بودن اما من...........

سرتونو درد نیارم رفتیم فرحزاد همون اول کوچه یکی دست امینو گرفت گفت قلیون 2000 . گیر داده بود. از امین قول گرفت که برگرده.رفتیم جلوتر یه ظرف از این ترشاله ها خریدیم شد 5000 !!!!!!! همین جور میرفتیم بالا دیگه مغازه ها تموم شده بود 5 نفری مشغول خوردن ترشاله بودیم و راه میرفتیم به امین مگفتیم بابا فرحزاد تموم شد بیا برگردیم. بحث ادعا همینجور می رفتیم دیگه کم کم داشتیم میترسیدم فک کنم از تهران خارج شده بودیم.برگشتیم دیگه نمیتونستیم ترشاله بخوریم خیلی ترش بود!!برگشتیم یه قلیون پرسیدیم گفت 12000 . امین گیر داده بود باید یه قلیون بکشیم. رفتیم همون جای اول !! و بچه ها بحث ادعا شروع کردن به کشیدن!!ولی من از اونجایی که صبح در همایش بودم هیچی نکشیدم!!!

بعدش رفتیم پارک ملت و جلوی پارک ملت رفتیم بوفه ملت که خیلی با کلاس بود!!چندتا سوتی هم دادیم که برای حفظ آبرو نمیگم. دیشب حدود 50 هزار خرج کردیم و الان پولامون شدید ته کشیده!!

از دم پارک ملت تا مترو میرداماد حدود یک ساعتی هم برای صرفه جویی در هزینه پای پیاده اومدیم!!!

شب هم با امین برگشتیم خوابگاه حدود ده و نیم بود. بعد گفتم حس خوندن نیست که نشستم تا ساعت 3 قهوه تلخ دیدم بعدش خوابیدم . حالا منتظرم ببینم چطور فردا را هم برای درس خوندن میپیچونم!!!

یه عکس هم از لیوانم براتون گذاشتم تا یه کم با زندگی خوابگاهی اشنا شین!!!

 

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 29 بهمن 1389 توسط سیدمرتضی سیدمیرزایی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ