تبلیغات
فعلا بی عنوان
فعلا بی عنوان
جنگ ... جنگ ... تا پیروزی

سلام بچه ها!

اول از همه عیدتون مبارك !!!
من كه اینجا تنهام!
چون دوستام میترسن به دلیل كمبود گوسفند اگه از خونه بزنن بیرون اشتباهی مردم اونها را بگیرند و قربونی كنند!!

بهتون قول داده بودم اشتباه های كنكورمو بنویسم . منم گفتم یه پست باحال بذارم به خاطر همین پیش دوستام رفتم و از اونها هم اشتباهتشونو پرسیدم. هنوز یه مقدار دیگه از تحقیقات ادامه داره. ولی همون جور كه قول داده بودم برای  هفته ی آینده حتما میذارمشون تو وبلاگ!!!
تا اون موقع باید بصبرید.

گفتم وبلاگ از این ركود دربیاد و یه خاطره از خودم در وكنم ( یه خاطر از خودم بنویسم )
خاطراتو به صورت كامل شده در ادامه ی مطلب ببینید





 
البته خنده دار نیست ولی از هیچی بهتره
قضیه بر میگرده به روزی داشتیم از اردو مشهد برمیگشتیم به تهران.تو قطار بودیم كه مسئول گروهمون اومد . همه ی بچه های میم شیمی نفت را تو یه واگن جمع كرد و شروع كرد به توضیح دادن در مورد شركت بریتیش پترولیوم.
گفت وزارت نفت با همكاری شركت bp یه اردو برگذار میكنه تو كانادا . گفت این اردو فقط برای بچه های میم شیمی نفت 89 شریف است و به همه یه فرم داد و گفت این فرمو پر كنید اگه بتونید از این فرم قبول بشید و مصاحبه را هم با خوبی پشت سر بگذارید برای اردو می برنتون.
ما هم شور و ذوق فراوان فرم ها را گرفتیم و شروع كردیم به پر كردن!!تنها قسمتی از فرم كه میدونستیم قسمت نام و نام خانوادگی اش بود و بقیه سوال ها را بلد نبودیم ( سوال ها در مورد بازار جهانی نفت و خلیج مكزیك و تاریخچه نفت بود )یكی زنگ میزد به عموش كه تو شركت نفت بود می پرسید اون یكی میزنگید به رفیقش كه دایی اش تو شركت گازه و 
سوال ها را می پرسید!! یكی دیگه از بچه ها تو اون شرایط تو قطار وصل شد به اینترنت و از تو اینترنت شروع كرد به سرچ كردن جواب سوال ها !! ( بنده خودم نیز به بابام زنگیدم )
یكی با ناراحتی یكی هم با شور و ذوق !!!
همه برگه ها را دادیم و خوشحال و ناراحت !!!!

بعدش من همین جور این قضیه را به هركی میرسیدم میگفتم و تو خیالم فكر میكردم عجب دانشگاه باحالی قبول شدیم میخوان از همون اول بفرستنمون اردوهای خارج كشور!!!

دو هفته ای گذشت و ما همچنان خوشحال بودیم كه یكی از بچه ها كه با اینترنت گوشیش تو قطار دنبال جواب سوال ها میگشت را دیدم و ازش پرسیدم این فرم ها كی جواب هایش میاد؟؟؟
زد زیر خنده گفت پسر تو هنوز تو فكر اون فرم ها هستی؟؟!!
گفتم آره چطور مگه؟؟
گفت سركاری بودن اونها!
دیدم همچین هم بد نمیگه!!آخه نصف بچه ها تو اردو نبودن چطور همچین موضوع مهمی را بدون حضور اونها مطرح میكنند!!!
البته از سركاری بودن این موضوع به هیچكس نگفتم!!ناسلامتی كلی باهاش كلاس گذاشته بودم!!!
یه جا دیگه هم سركار رفتیم تو جشن دانشكده ای بود. كه چند روز بعد از ورودمون به دانشگاه بود و اوضاع دانشگاه اطلاعی نداشتیم و تا یه حدودی از حراست به شدت میترسیدیم و فك میكردیم تو دانشگاه افراد لباس شخصی زیادن..........
همزمان با جشن دانشكده ای اولین كلاس پاسكال هم برگذار می شد. منم نتونستم بر وجدانم غلبه كنم و رفتم كلاس. البته رفتم كه كلاسو لغو كنم و با موفقیت و به تنهایی تونستم كلاسو كنسل كنم ( از 80 نفر فقط 20 نفر اومده بودن )
بعد كه برگشتم جستجو كردم دیدم كه گروهی من داخلش بودم رفتن تو یه كلاس و سال بالایی ها دارن براشون چرت و پرت میگن!!منم رفتم داخل كلاس. كلاس هم داخل دانشكده میم شیمی نفت بود.
10 دقیقه كه گذشت یه دفعه آژیر خطر شروع كرد به سر و صدا كردن !!!البته صداش زیاد بلند نبود اما خب آزار دهنده بود.
بعد یه چند نفر از حراست با قیافه های بسیار ترسناك اومدن سر كلاس و شروع كردن به نگاه كردن به بچه ها! انگار داشتن دنبال یه نفر میگشتن. از بچه ها پرسیدم قضیه چیه!؟ یكی از بچه ها گفت وقتی من نبودم بردن بچه ها را و یه وسیله ی گرون قیمت بهشون نشون دادن و حالا فك میكنم اون وسیله گم شده. یكی دیگه میگفت فك كنم چندتا از پسرها با دخترها بگو و بخند داشتن و حراست اومده كه اونها را توبیخ كنه!!!
به هر حال حراست كه رفت بیرون بچه ها شروع كردن به سر و صدا و از سال بالایی ها میپرسیدن كه قرار هر روز حراست برامون مشكل پیش بیاره و هرچی از سال بالایی ها میپرسیدیم قضیه چیه میگفتن به ما ربطی نداره!!!!!
بعد رفتیم تو یه سالن گردهمایی تو دانشكده كه بچه های بقیه گروه ها هم بودن.بعد داشتن آهنگ پخش میكردن برامون كه دوباره همون حراست اومد و چند ثانیه ای با مسئول صحبت كرد . یه دفعه مسئولمون آهنگو قطع كرد و رفت پشت تریبون و گفت :
مثل اینكه بچه ها یه مشكلی پیش اومده . آقایون حراست با چند نفرتون كار دارن. لطفا هر كی را صدا زدن بدون هیچ اعتراضی همراهشون بره!!!
بعد حراست به چند نفر اشاره كرد كه تو بین اونها یكی از دوستام به اسم جواد بود. همه بد جور ترسیده بودیم. پیش خودم میگفتم جواد نه دزده نه دخترباز!!!!!!جواد سریع برگشت كه من متوجه نشدم اما بعدش كه پرسیدم جواد گفت بدون كه هیچ چیز بهش بگن گفتن برگرد به سالن!
كلی استرس برامون پیش اومده بود. بعد رییس دانشكده اومد بهمون گفت ما ازتون حمایت میكنیم و نترسید.........!!
بعد مسئولمون رفت پشت تریبون و گفت بچه ها اصلا نترسید حراست همیشه تو جشن دانشكده ای برامون مشكل ایجاد میكنه.
.
.
.
بعد از یه سری حرف های دیگه گفت شما به همه چیز فك كردین الا اینكه این قضیه سركاری باشه!یه دفعه دیدیم حراست و افرادی كه گرفته شده بودند با خنده اومدن داخل سالن . بچه ها هم كه كاملا حیروون شده بودند بی اختیار شروع كردن به تشویق!!!

دو بار از سال بالایی ها سركار رفتیم شدید!!
البته اینجور كه مشخصه این سركاری ها كار هر سالشونه و برای سال بالایی ها هم هنگام ورودشون همین اتفاق افتاده!!!






نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 آبان 1389 توسط سیدمرتضی سیدمیرزایی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ