تبلیغات
فعلا بی عنوان
فعلا بی عنوان
جنگ ... جنگ ... تا پیروزی

سلام بچه ها جونم

امروز واسه من یکی که روزه خوبی بود واسه شما رو نمی دونم!

اولش که اون امتحان کمر شکن مبانی

بعدش التماس به بعضیا که بریم الکامپ

بعدش با کله فرستاده شدن تو دیوار توسط بعضیا ( چون نیومدن . حتی وقتی واسشون دربست گرفتیم و گفتیم خانم بفرمایید و قدم رنجه فرمایید!!!)

بعدش چشیدن طعم تلخ فقر!!!

بعدش پی بردن به ...... بودن مسئولاش ( نمایشگاه به اون گندگی فقط یه ای تی ام داشت!!!)

بعدش جدا شدن از دوستای دانشگاه و پیوستن به دوستای دبیرستان

بعدش تولد دوستم و کادو دادن من ( من عاشق این کارم!)

بعدش رفتن به پایتخت

بعدش رسیدن به خوابگاه وقتی شام تموم شده بود( آخیش امشب کافور نمی خورم: دی!!!)

بعدش اومدن نتایج مبانی و جیغ های پی در پی و وحشتناک و توصیف ناپذیر من که ستون های هر 5 طبقه رو به لرزه در آورده بود!!!!

بعدش رفتن تو فکر این که حالا واسه شام چه کنیم؟؟؟؟

ایتجا بود که تخم مرغ های توی یخچال بهم چشمک زدن

و من که متخصص در درست کردن انواع غذاهای تخم مرغی از نیمرو گرفته تا تخم مرغ پلو هستم . دست به کار شدم

ابتدا می بایست ظرف هایی که مربوط به یک قرن پیشه و تغریبا غذا ها بخشی از زمینشون شده بود رو می شستم

به هر بدبختی که بود با بیل و کلنگ و تیشه شستمشون

نیمرو را میل فرمودم و ......

دیگه تموم شد حسش نیست . فکر کنم این نامردا تو تخم مرغ ها هم کافور تزریغ میکنن

 

راستش خاطرات من زیاد ربطی به بلاگ نداره اما این پست رو گذاشتم که بلاگ از این رکود در بیاد

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 آبان 1389 توسط محمد قاسمی احمدی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ