تبلیغات
فعلا بی عنوان
فعلا بی عنوان
جنگ ... جنگ ... تا پیروزی

سلام بچه ها خوبین ؟ خوشین؟ترازتون رو چند؟؟؟

خوب درس میخونین؟؟؟؟

منم هی بد نیستم...... امان از دست این روزگار

به قول عارفی بزرگ :

بی دختری بد دردیه اما بودن با دخترهای شریف درد بدتریه!!!

خب جاتون خالی امروز بسکتبال دانشگاه شریف را پیچوندم و نرفتم. حالا دیگه جلسه ی بد راهم بده یا نده را نمی دونم

اینجا با سه تا اراکی که هر سه تا هم سهمیه شاهد هستن ، هم اتاقی شدم.یه سالن بدن سازی داره که یه بار هم رفتم یه حالی کردم. دانشگاه افتضاحه دلایلش را هم تو نظرات پست های قبل گفتم.

خب برای خواندن ادامه ی خاطرات سفر مشهد به ادامه ی مطلب برید.

 

خب تا اونجا رسیده بودیم که شب تو یه مکان خفن خوابیدیم!!

جا برای سوزن انداختن نبود.ساعت حدود 3 بود.اینقدر خسته بودیم که حوصله ی انتقاد از شرایط را نداشتیم.

حدود 10:30 از خواب بیدار شدیم و رفتیم تا صبحانه بخوریم.صبحانه کم بود و من که شخصا سیر نشدم. بچه ها پتوهاشونو رو یه جا انداخته بودن و یک تپه از پتو با ارتفاع دو متر تشکیل شده بود.عجب صحنه ای بود به یکی از بچه ها گفتم از اون صحنه عکس بگیره که الان یادم نیست به کی گفتم!!!!
بعد نوبت جلسات دانشکده ای بود. یه آقایی بود که داشت دکتری میم شیمی می خوند و در مورد رشته ها بهمون توضیح داد که ناگهان در بین سخنرانی اش بلندگو های کمپ شروع به خوندن کردن!! ماهم مجبور شدیم جامونو عوض کنیم. ظهر هم نهار کباب خوردیم. غذاهای اردو واقعا عالی بود. اما غذاهای دانشگاه .....

عصر هم رفتیم حرم مطهر. چه حال و هوایی بود. خیلی وقت بود نرفته بودم حرم. موقع برگشت هم راه را گم کردم و دور رسیدم به اتوبوس ها که یکی از مسئولان که یه سال از ما بزرگتر بود به من گیر داد اما بعدش با هم رفیق شدیم و الان هم کتاب شهشهانی اش دست من است.

شب هم یه جشن برامون گذاشتن. اینقدر اونجا شعار میدادیم که نگو:

میم شیمی نفت ، عمران امپراطور ، هوافضا ، عمران و کامپیوتر رشته های فیوچر ...

حتی اون شب نماینده ی بیت رهبری هم اومده بود سخنرانی کنه که باز هم بچه ها وسط صحبت های اون هم شعار میدادن

حدود ساعت 12:30 این مراسم چرت تموم شد و هوا هم بسی سرد بود.داشتیم می لرزیدیم که در نهایت تعجب دیدیم دارن بهمون بستنی و کیک میدن!!!

اون شب من خوابم نمیومد و تا حدود 3:30 بیدار بودم و تو این حال و هوا شعری سرودم!!!!

شعرم در مورد رشته ی مکانیک بود. همون مکانیکی که یه روز میخواستم برم. جالبه اون زمان من بر ضد میم شیمی و به نفع مکانیک شعر می گفتم ولی اون شب دقیقا برعکس شده بود.

از شعر زیبایم هم در پست های بعدی که برای روز های بعدی است رونمایی می کنم!

من فرداش ساعت 12:30 بیدارم شدم!!!!!!

اون روز المپیک شروع می شد و دانشکده هم به زور تونست یه تیم بسکتبال میم شیمی تشکیل بده.دور اول ثبت نام فقط خودم بسکتبال ثبت نام کرده بود.

این داستان ادامه دارد......

ادامه اش را می توانید فردا شب ساعت 11 ببینید.





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مهر 1389 توسط سیدمرتضی سیدمیرزایی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ