تبلیغات
فعلا بی عنوان
فعلا بی عنوان
جنگ ... جنگ ... تا پیروزی

سلام بچه ها خوبین؟
خوب درس میخونین؟
چیکار میکنین روزها؟؟
دلم براتون تنگ شده
منم که بسی خوبم

من الان دو روز است که تو طرشت مستقر شدم.
این پستو که میخوام بدم یه بار نوشتم اما پرید و به خاطر گل روی شما دوباره نوشتم
الان هم تو سایت خوابگاه طرشت دارم این پستو میذارم!
جاتون خالی 28 ام ما رو بردن مشهد که خیلی خیلی خوش گذشت و افرادی که نیومدن تا آخر عمر باید حسرت بخورن!!
کلی فیلم و عکس دارن که تو پست های بعدی یه تعدادی اش را براتون میذارم
خاطرات مشهد را در چند پست میدم اگه دوست دارید بخونید میتونید برید تو ادامه ی مطلب تا یه روحیه توپ بگیرید!!!
خب از اول شروع میکنم
در ابتدا میاست ساعت 8:30 برای همایش شریف باشیم که من 8:30 با یک ساک بزرگ تازه رسیدم شریف که بعد متوجه شدم باید وسایل خوابگاه را پس از انتظار یک ساعته در یک صف طولانی تحویل بدم
بعد رفتم تو همایش و وسط صحبت های رییس دانشگاه رسیدم.رییس دانشگاه یه حرفو زد که کل دانشجویانی که اونجا بودن براش محکم دست زدن
میتونید حدس بزنید چی گفت؟؟
خب نمیخواد به مغزتون فشار بیارید براتون اصلا خوب نیست
گفت که پسرهای شریف خیلی خوب میشه که با دخترای شریف ازدواج کنن!!!
که سالن منفجر شد! بعدش هم گروه سرود چندتا آهنگ خیلی قشنگ را اجرا کرد و بعد هم از طلاهای المپیاد و نفرات تک رقمی کنکور تقدیر کردن که بیشترشون نبودن!

خب بعد همایش رفتیم برای سوار شدن در اتوبوس و بعد هم ایستگاه راه آهن
در راه آهن به مدت 90 دقیقه به شغل شریف الافی مشغول بودیم
یه نکته خیلی عجیب در برنامه ریزیشون بود به طوری که ما اصلا هیچ یک از دخترها را در راه آهن و قطار ندیدیم درحالی که اونها هم با قطار ما اومده بودن!!
یه نکته ای هم بد نیست که بدونید که ما رو هم 800 نفر بودیم
قطار خیلی خیلی افتضاح بود. تو واگنش به صورت اتوبوس صندلی بود و نمی شد خوابید!!!!
یه جلسه ی معارفه داشتیم تو قطار برای ما میم شیمی نفتی ها که حدود 61 نفر بودیم و هممون اومده بودیم تو یه واگن!!جا برای سوزن انداختن هم نبود
تو قطار یه بازی جدید به اسم پانتومیم هم یاد  گرفتیم!!!
اواخر شب که بیکار بودیم گفتیم بریم واگن های دیگه را سر بزنیم که بعدش فهمیدم واگن ما بهشت قطار است!!
تو واگن برقی ها که واگنشون خیلی با کیفیت تر از ما بود، همه در حال گفتگوهای علمی و حتی پانتومیمشون هم اسم دانشمندان و .. بود!! یکی میگفت من مسئله ی فلان دانشمندو اینجوری حل کردم اون یکی میگفت از این راه هم میشه ............
خیلی خنده دار بود تو بعضی از واگن بوی فجیع جوراب میومد تو یه واگن همه خواب بودن!!تو واگن ما که بهشت قطار بود بچه بازی میکردن، میخندیدن و.... .
حدود ساعت 2 نصفه شب رسیدیم مشهد
بعد فهمیدیم قراره بریم یه جا به اسم گلمکان که 30 کیلومتری مشهده!
سوار اتوبوس شدیم و اگه اشتباه نکنم همه خواب رفتیم!!!

وقتی رسیدیم اوجا هوا سرد بود که همه رفتیم تو یه نماز خونه که تا وقتی ما رسیدیم پره پر بود!!!!
بدبختی اش اینه که بالشت هم نبود!اما پتو بود. بعد میم شیمی ها را بردن تو یه کلاس که اونجا را کاملا پر کردیم و هنوز سرمون را رو کیف و پتویمان ( که به عنوان بالش بودند ) نگذاشته بودیم ، خواب رفتیم!!

خب الان هم نزدیکه 1 است و من 9 کلاس دارم و 7 هم باید بلند شم برای صبحانه.
دیگه بقیه مطالبو میذارم برای روزهای آینده می نویسم

دوستتون دارم
فعلا خدافظ





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مهر 1389 توسط سیدمرتضی سیدمیرزایی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ