تبلیغات
فعلا بی عنوان
فعلا بی عنوان
جنگ ... جنگ ... تا پیروزی

سلام به دوستای كنكوری عزیزم

خوبید ؟ خوش میگذره؟؟؟

عید سعید فطر مباركتون باشه. دوستان آهنگ وبلاگ را فراموش نكنید.این پست میاست رمز داره باشه كه با توجه به آمار نظر سنجی گرفته شده و پیروزی قاطع مخالفان رمز گذاشتن، من دیگه برای پست های غیر كنكوری رمز نمیذارم.دوستان اگه مطلبی را مورد نظر دارن تا در موردش بنویسم لطفا تو قسمت نظرات حتما بگن

خب میدونم كه خیلی دوست دارید بدونید ما چی قبول شدیم

من میم شیمی شریف شدم. این همونی بود كه میخواستم

محمد در عین ناباوری مكانیك شریف نشد و برق تهران شد

دیشب خیلی غمگین بودم. من خیلی از شب ها میرم چرخ سواری و هر غمی داشته باشم فراموش می كنم. اما دیشب.....

همش تو فكر جدایی از محمد بودم.تازه چندتا از دوستام هم كه بهتر از من شده بودن اون چیزی میخواستن قبول نشدن همچنین وقتی فهمیدم پری ناز هم میم شیمی شریف شده انگار كه دنیا رو سرم خراب شد خدا بهم رحم كنه ( پریناز از رقیبان سابقم در سایت خلینا است )

 

حالا از این غم و غصه بیاییم بیرون میخوام خاطرات دیروز را براتون تعریف كنم

اما قبلش بگم كه چند روز پیش یه جشنی كانون گرفت كه به محمد یه دیكشنری حییم ( به قیمت 11 تومان ) و یه سكه پارسیان 400 گرمی و به من هم فقط یه دیكشنری دادن.

بقیه داستان در ادامه ی مطلب

توضیحات داستان :

آقای ح : یكی از مسئولان كانون

خانم ق : یكی از مسئولان كانون

خانم ج : مدیر كانون

حدود ساعت 11 بود كه آقای ح به من زنگ زدن و گفتن كه عصری یه جشنی برای بورسیه شدگان گرفتیم و من هم باید صحبت كنم.جالب اینجا بود كه اونها هم فهمیدن من و محمد همش با هم هستیم به خاطر همین بهم گفت به محمد بگم و خبرشو بهشون بدم.

بعد زنگ زدم به محمد و گفتم كه آقای ح ازمون دعوت كرده!بعد قرار شد محمد ظهری بیاد خونه ی ما تا با هم سریال لاست را ببینیم!!!

ساعت های دو بود كه مامانم اومد خونه و نمیدونست محمد هم خونه ی ما است. وقتی منو دید گفت برم ماشین بشورم كه منم مگفتم حوصله ندارم كه محمد اومد جلو و به مامانم سلام كرد و مامانم به محمد گفت كه یه كم منو نصیحت كنه تا ماشین را بشورم. منم كه از شستن ماشین بیزارم!!!

دیگه مامانم رفت

یه قسمت از لاست را دیدیم و یه كم چرت و پرت گفتیم ، درباره ی دانشگاه گفتیم ......

بعد اومدم قسمت بعدی لاست را ببینم كه محمد گیر داد كه باید ماشین را بشوریم. دیگه هیچی به اجبار و زور ماشین را شستیم بعد من و محمد با چرخ خودم و چرخ دوست برادرم كه خونه ی ما بود رفتیم كانون!!تو راه از محمد خواستم كه خفه شه تا من فك كنم ببینم تو سخنرانی ام چی بگم!!

 

دیدم بهترینش همون عوامل مقابله با بی انگیزگی است كه چندتا پست قبل تو وبلاگ نوشته بودم.

رسیدیم كانون خانم ق و آقای ح بسیار تحویلمون گرفتن. خیال كردیم بقیه بچه های با رتبه های بهتر از ما هم برای سخنرانی هستن اما دیدیم فقط من و محمد تنها هستیم!!!

جاتون خالی تو دفتر كانون نشسته بودیم. اونجا به غیر از دوتا مسئول كانون، خانم ج و دوستش + دختر دوستش هم اونجا بود كه از قضا متاسفانه بسیار بد حجاب بودن!!!

خانم ج شروع كرد به صحبت كردن با ما و از انتخاب رشتمون پرسید كه گفتم میم شیمی زدم ناگهان دوست خانم ج گفت دختر من هم میم شیمی قبول شده ( فك كنم دخترش سال سوم بود و میم شیمی آزاد قبول شده بود ) بعد دوست خانم ج از من پرسید چرا میم شیمی زدم كه من شروع كردم به توضیح دادن. بعد دخترش در مورد درس خوندن پرسید حالا مگه ما رومون میشد بهش نگاه كنیم و جوابشو بدیم؟؟؟؟

روزه بودیم میترسیدیم روزمون باطل بشه !! شما كه نمیدونید خیلی بد حجاب بود.

بعد خانم ق دوتا دی وی دی جشن تجلیل از تك رقمی های 89 را گرفتیم. من از خانم ق پرسیدم كه اینهایی كه باید براشون سخنرانی كنیم همشون كنكوری اند؟؟

گفت نه تازه پنجم دبستان هم داریم. حالا من حیرون شدم كه در مورد چی صحبت كنم!!!

به محمد گفتم كه چكار كنم

حالا ببینید این محمد چه بچه ای است.تو این موقعیت حساس شوخی اش گرفته بود.میگفت كه اول شروع میكنی به تشكر از كانون ، پدر و مادر قلم چی تا خانم ق و ش!!! بعد میای شروع میكنی به دعا خوندن ( یه تكه هایی از دعاهایی كه همیشه سخنرانان میخونن محمد داشت برام میخوند كه یادم نیست چی بود ) در عین خوندن محمد، دختر دوست خانم ج از خنده داشت می مرد ولی خدا را شكر روش نمیشد بلند بخند و زیر لب میخندید!!!

بعد خانم ج شروع كرد از برنامه ی كانون تعریف كردن و نظر منو در مورد كانون پرسید كه من در بین صحبت هایم گفتم كه كتاب های كانون آشغال است!! خیلی اون لحظه، لحظه ی جالبی بود خانم ج گفت دستت درد نكنه!!میخواست خفم كنه!

بعد محمد خیال كرد كه من میخوام درستش كنم  كه شروع كردم به انتقاد از خانم ج و مدیر كانون كه حتی یكبار هم به ما زنگ نزدن و اصلا ما ندیدمشون!!!

بعد ما همچنان نشسته بودیم كه جشن كه در طبقه ی دوم بود، شروع شد. خواستیم بریم اما گفتن شما صبر كنید!

بعد از یه حدود 10 دقیقه كه از آغاز گذشته بود و ما صدای سخنرانی مدیر كانون را می شنیدم آقای ح گفت بریم بالا (خالی از لطف نیست كه بدانید من و محمد با آقای ح یه بار دعوامون شده بود كه در آخر همین پست در پیوست می نویسم كه چه اتفاقی افتاد )
رفتیم بالا یه عالمه دختر بود با تعداد محدودی پسر كه رفته بودن آخر نشسته بودن . دیدیم دوتا صندلی كنار سخنران گذاشتن برای ما!!!!!!!!!
ما نشستیم. اول خانم ج در مورد بورسیه شدگان حرف زد.خیلی باحال بود اولین بار بود كه آدم حسابمون كرده بودند.

 بعد كه نوبت سخنرانی ما شدم محمد شروع كرد به چرت و پرت گفتن كه حتی چندبار كل سالن زد زیر خند كلا خیلی قشنگ صحبت كرد كه صداشو هم ضبط كردم كه شاید به درد كنكوری ها بخوره و به زودی آپلودش میكنم میزارم تو وبلاگ!

بعد من سخنرانی كردم در مورد بی انگیزگی صحبت كردم حدود چند دقیقه گذشت دیدم كه سخنرانی ام تموم شده و نسبت به محمد خیلی كم حرف زد. بنابراین در مورد برنامه ریزی خودم و ارتباطش با علاقه پیدا كردن به درس گفتم كه اون هم تو وبلاگ قبلا نوشت بودم!!
در عین سخنرانی من، محمد میگفت مدیر كانون داشته عكس های خواهرزاده اش كه دیشب رفته آمریكا، بهش نشون میداده
بعد از سخنرانی من یه كف مرتب برام زدن در حالی كه برای محمد دست نزده بودند
و نوبت دادن جایزه به بورسیه شدگان رسید به محمد گفتم : محمد بهتر دیگه بریم پایین، كه آقای ح تو میكروفون از ما خواهش كرد كه ما بایستم و به عنوان نفرات برتر كنكور به بچه ها جایزه بدیم!!

جاتون اصلا خالی نبود آخه یه عالمه دختر سبیلو بودن كه می بایست بهشون جایزه بدیم
اولین بار بود كه داشتیم جایزه میدادیم
خیلی باحال بود
بعدش هم یه دختر بد حجاب ( البته نه به اندازه اون یكی ) اومد در مورد هندسه سوال كرد از ما این در حالی بود كه بقیه داشتن عكس می گفتن. داشت با محمد حرف میزد.دختره در حدود نیم متری ما بود. از  180  درجه زاویه دیدم، حدود 90 درجه اش را دختره و 70 درجه اش را هم صورت محمد پوشونده بود.اون 20 درجه هم پشتیبان های كانون بودن كه داشتن بدجور ما را نگاه میكردن.پایین را نگاه میكردم نگاهم به پاهای بدون جوراب اون دختر می افتد بالا را نگاه میكردم صورتش بود وسط هم كه دیگه خیلی سانسوری است و نگم بهتره! خیلی بدجور بود كاملا حیرون بودم بدترین لحظه بود.

بعد از این دختره چند تا دختر دیگه اومدن كه زشت بودن و حجابشون خوب بود . وقتی اونها هم رفتن چندتا از پسرها اومدن . بالا خره جشن تموم شده بود و ما رفتیم پایین تو دفتر كانون یه كم با آقای ح و خانم ق بگو بخند داشتیم.

بعد در مورد وبلاگمون به آقای ح گفتیم . كه اون هم شمارشو داد و قرار شد آدرسو بهش اس كنیم.

در پایان با چرخ راه افتادیم كه تو راه خانم ج با ماشینش كه داخلش دوستش و دختر دوستش بودن برامون بوق زدن منم با چرخم كه روز قبلش براش بوق گذاشته بودم، بوق زدم!!!!( چرخمو آماده كردم كه بیارمش شریف )

 

عصری هم آقای ح با هام تماس گرفت كه بسكتبال بودم بعدش با ایشون تماس گرفتم كه بهم در مورد میم شیمی خیلی تبریك گفت و همچنین گفت كه وبلاگمونو دیده و خیلی ازش تعریف كرد. قرار شد دوباره بهش سر بزنه و نظر هم بده.

اگه بیاد این پست را بخونه احتمالا من و محمد را اعدام كنه!!!!!

 

با اجازتون برم چمدونمو ببندم

دوستتان دارم

سیدمرتضی

ساعت 2 بامداد

 

پیوست : من و محمد همیشه از در خانم ها برای دریافت كانون می رفتیم و اصلا از وجود در دیگری برای پسرها اطلاع نداشتیم!!یه بار آقای ح ما رو دید و شروع كرد به جیغ و داد و تهدید كه نمیاست از این در بیاییم!! ما هم اون روز خیلی ناراحت شدیم ولی الان من به ایشون حق میدم!






نوشته شده در تاریخ جمعه 19 شهریور 1389 توسط سیدمرتضی سیدمیرزایی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ